گل آتشين سفره ي زرين طراوت لب خندان مي طلبد
اي يار با ما بخند لبخند تو در رنگين آرزوها شمع رخسار مي طلبد
فروغ نگين در كلبه ي تو سنگين حديث و صاحبدل صدايي مي طلبد
طاعات تو در غمگين نگاه هم تبسم شاه و نرگس دلاني مي طلبد
شاهد تويي ز زيبارويي تو گلستان آبرويي مي طلبد
عابد تويي ز عبادت تو شباب جواني در دوش مي طلبد
تو كجايي اين نواختن نوازنده ي ساز و محرم سازي مي طلبد
از تو چه پنهان اي يار
محبوب مي بيند مرا هنگام دعا و ملايك مي نويسند اين نامه ها
اين امانت امين و يمين ياري مي طلبد
گر چه بر تو عشق ندارم و عشق از تو نيست
صفحه ي ما را ليلي ها و مجنون ها مي طلبد
چرا كه ليلي معشوق است و مجنون عشق از محفل ما مي طلبد
ساقي مي به ميخانه نمي برد تو مست نيستي اما مستي گلگون نگاهت مي طلبت
نباهت تو عامر مي كند ياقوت را زمرد ساحل مكانت مي طلبد
گر غامر شود خانه ي ما از جزر و مد
تو دريا مي شوي و جزر و مد عفو و بخشش از تو مي طلبد
ترانه ي قدسي من گر چه به غزل عرفاني حافظ نمي رسد
اما حافظ آمده است و دميدن از نفس ما مي طلبد
گر دوستان هوا دار باشند
هواي مهر سبزه قبايي مي شود و پريان ديباي تو مي طلبد
و گر بيگا نه رندي باشد
تسليم مي شود و ز تنسيم تو نزهتي مي طلبد
گنجوي بيدار شده است از ابرهاي تو مخزن الاسراري مي طلبد
سهراب پديدار شده است و در غربت هم آشنايي از ماه تابيده در نفسهايت مي طلبد
و نيما با اينكه خانه اش ابري است سوي تو مي آيد و آفتاب مهرباني مي طلبد
شهيدان امده اند و دوباره زنده شديم در بهار و رضوان
شهيد ز پرواز برنامه ي تو بيدار بوده است
آواز ستاره ها مي طلبد
ما گر چه از حق الناس گفته ايم
ناس آمده اند و از كتاب تو ياس سپيد را مي طلبد
نگين بختياري
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب برویم سراغ صدای دیدنی که دیشب ساعت یک ربع به ۱۰ راجع
به رادیو پخش شد
و مردم اکثرا رادیو پیام و رادیو جوان را دوست دارند
و خانم لاله اکبری مجری رادیو جوان
و آقای علیرضا ... مجری ورزشی که با یکدیگر مصاحبه می کردند
این موضوع پست آینده خواهد بود





این شعر تقدیم به شما

زمین سرد است
زمان نامرد نامرد است
شکوفه
در دل آوندهای مرده اش
خواب تو را می بیند
ای ناجی
هوا ابری ست
دل تنگ است
و چشم آسمان
از مرگ باور های دوشینش
غبار آلود و بی رنگ است
شقایق های عاشق را به یغما می برد
بیداد طوفان زمستانی
زچشم لاله ها خون می چکد هر شب
به دشت شب!
و مژگان فلق در هر سحر
خونرنگ خونرنگ است
و پرپر می شود
گلبرگ های نازک امید
نگاه یاس غمگین است
شفق می پرسد
آیا دوست می آید ؟
و من می دانم او
یک روز می آید!
و می بوسد
شقایق های عاشق را
و می گرید برای من
برای تو
برای ما
و با لبخند شیرینش
میان گیسوانم لاله می کارد
اللهم عجل لولیک الفرج بحق فاطمه الزهرا سلام الله علیها
بر گرفته از کتاب یک دجله دلتنگی ، از آقای رحمت اله محبوبی،انتشارات خورشید باران